قطار
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چه قدر ساده ام
که سال هاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته
تکيه داده ام …..
(قیصر امین پور)
امیدرضای نازنین
ممنون، این جمله [احتمالاً از جلال الدین بلخی]، تقدیم به تو:
«روز ها مي آيند و مي روند و به سبب روي تو مبارک مي گردند، پس مبارک شماييد»
سس اضافه ی دوست داشتنی
هدفش اینقدر ها هم آشکار نیست، عزیز ِ دلم . شوپنهاور، اندیشمند ِ بدبینی بود که عنوان های بعضی از نوشته هایش اینها هستند (آوردن نام و قسمتهایی از این نوشته ها به این معنی نیست که شوپنهاور فقط بدبین بوده است، بلکه بسیار اندیشه ورزی ها در موضوعات دیگر داشته است که اینجا موضوع ِ گفتگو نیستند. همچنین، می دانی که دیدگاه های من به سمت ِ خوشبینی متمایل است و بدبینی را بطور ِ عام، زیانبخش و مشکل ساز می دانم. حرفهای او رافقط اندیشه های یک نفر – با همه ی مشکلاتی که در زندگی و زمانه اش بوده – در نظر بگیر، که حتماً قابل ِ نقد ِ فراوان است 
1) On Human Nature
که در آن آورده است:
…It is a fact, then, that in the heart of every man there lies a wild beast which only waits for an opportunity to storm and rage, in its desire to inflict pain on others, or, if they stand in his way, to kill them. … In trying to tame and to some extent hold it in check, the intelligence, its appointed keeper, has always enough to do. People may, if they please, call it the radical evil of human nature—a name which will at least serve those with whom a word stands for an explanation. I say, however, that it is the will to live, which, more and more embittered by the constant sufferings of existence, seeks to alleviate its own torment by causing torment in others. But in this way a man gradually develops in himself real cruelty and malice… For there is a moment in the life of all of us when the malignity of our nature might perhaps make us murderers, if it were not accompanied by a due admixture of fear to keep it within bounds; and this fear, again, would make a man the sport and laughing stock of every boy, if anger were not lying ready in him, and keeping watch…
2) Pessimism
3) The Emptiness of Existence.
4) On Suicide.
از سوی دیگر، او در مقدمه ی کتاب ِ «فن ِ جدل» آورده است :
Controversial Dialectic is the art of disputing, and of disputing in such a way as to hold one’s own, whether one is in the right or the wrong…
اینجا جدل را هنر می نامد
…If the reader asks how this is, I reply that it is simply the natural baseness of human nature. If human nature were not base, but thoroughly honourable, we should in every debate have no other aim than the discovery of truth; we should not in the least care whether the truth proved to be in favour of the opinion which we had begun by expressing, or of the opinion of our adversary. That we should regard as a matter of no moment, or, at any rate, of very secondary consequence; but, as things are, it is the main concern.
اما اینجا سرشت ِ آدمیان را پست می خواند
… In this way we are almost compelled to become dishonest; or, at any rate, the temptation to do so is very great. Thus it is that the weakness of our intellect and the perversity of our will lend each other mutual support; and that, generally, a disputant fights not for truth, but for his proposition, as though it were a battle pro aris et focis. He sets to work per fas et nefas; nay, as we have seen, he cannot easily do otherwise. As a rule, then, every man will insist on maintaining whatever he has said, even though for the moment he may consider it false or doubtful…
اینجا به نوعی با کسانی که در نتیجه ی ناتوانی به روش های غیر شرافتمندانه رو می آورند، همدلی می کند
…we must regard it simply as the art of getting the best of it in a dispute, which, as we have seen, is all the easier if we are actually in the right. In itself Dialectic has nothing to do but to show how a man may defend himself against attacks of every kind, and especially against dishonest attacks; and, in the same fashion, how he may attack another man’s statement without contradicting himself, or generally without being defeated. The discovery of objective truth must be separated from the art of winning acceptance for propositions; for objective truth is an entirely different matter: it is the business of sound judgment, reflection and experience, for which there is no special art.
اینجا از سویی جدل را «هنر ِ کسب ِ پذیرش دیگران برای حرفهای خود، فارغ از دغدغه ی حقیقت» می داند و از سویی دیگر، جستجوی حقیقت ِ عینی را کار ِ داوری، تامل و تعمق، و تجربه می داند اما بلافاصله طعنه هم می زند!
اما همین شوپنهاور ِ به قول ِ سیدو، «جانور»، و بدگمان به سرشت ِ بشر، در متن ِ کتاب، که گزیده هایی از آن را در متن ِ پست آورده ام، ترفند های «پیروزی به هر قیمت» را طوری با دغدغه ی اخلاقی توضیح می دهد که سستی و بی ارزشی و غیر شرافتمندانه بودن ِ آنها را عریان می کند و این عریان شده، حداقل به دید ِ من، بسیار زشت و دوست نداشتنی است.
سیدو ی گرم
آره شیطون و دوست داشتنی…
پرستوی کوچیکم
خودت شیرینی
بُداه
شوپنهاور در مقدمه، هدفش را بررسی ِ جدل به عنوان یک دانش ِ مستقل عنوان کرده است، اما با توجه به آنچه برای “سس ِ اضافه” نوشتم، در جملات ِ مقدمه و از آن مهمتر در مقایسه ی مقدمه و متن، نشانه هایی هست که به ویژه اگر با لحن ِ شیطنت آمیز ِ او در نظر گرفته شود، باعث می شود که نتوانم با قاطعیت در باره ی هدف ِ اصلی ِ این اندیشمند ِ باهوش و قدرتمند قضاوت کنم؛ هر چند تمایل به داوری های قاطع گاه «به طور ِ مستتر» ستوده می شود اما «معذور دار ما را» هدف ِ او و بهتر است بگوییم «هدفهای متنوع او» از نگارش این کتاب، با خود ِ او به گور رفته است. یکی پژوهندگان ِ آثار ِ او به نام “ای سی گریلینگ” می گوید « شوپنهاور انسان پیچیده ای بود. بدبینی ِ ژرف ِ ناامیدانه … همراه با بی اعتنایی و تنهایی که در بیشتر زندگی دچار آن بود… رد احتمال نیمه جدی وشاید یکسره جدی بودن ِ حرفهایش را سخت می کند…[به نظر شوپنهاور] مردم پیش از سخن گفتن فکر نمی کنند… به سرعت موضعی اختیار می کنند و از آن پس، بی پروای ِ درستی یا نادرستی ِ آن موضع، تنها از روی غرور و خودرایی به آن می چسبند…ولی او این جستار را تا زنده بود منتشر نکرد، بلکه بخش درآمد ِ آن را با تفاوتهایی چشمگیر در جلد ِ دوم ِ Parega and Paralipomena منتشر کرد و گفت ” … بنابراین حدود چهل مورد از این ترفند ها را طراحی و تالیف کرده بودم اما اکنون نمی خواهم همه ی این مخفیگاه های کوته بینی و ناتوانی را آشکار کنم، کوته بینی و ناتوانی ای که با لجبازی، غرور و فریبکاری پیوندی تنگاتنگ دارد…”
[گریلینگ ادامه می دهد] بی پردگی ِ عریان ِ برخی از ترفند هایی که شرح می دهد، نشان می دهد که هنگام ِ نگارش آن بیشتر در پی ِ ریشخند بوده است اما از آنجا که این جستار، پستی و خودخواهی سرشتی ِ آدمیان را پایه ی کار می نهد و بی پرده، روش هایی برای فریفتن ِ آن آموزش می دهد، نمی تواند یکسره هم طنزآمیز و ریشخندآلود بوده باشد…در هر حال زمانی که پس از مرگش این جستار را منتشر کردند، آنچه در Parega and Paralipomena نوشته بود، بر آن سایه افکنده بود. از اینرو، او را یک ماکیاولیست ِ اصیل و خالق ِ هنر های اهریمنی ِ جدل ِ فریبکارانه نمی دانند بلکه این جستار ِ کوچک، شگفت، جالب و جذاب را یکی از نمود های خودسرانه ی نبوغ ِ او، … و همخوان با دیگر دیدگاه های فلسفی اش می پندارند»
کاوه ی عزیزم
ممنون از اینکه هستی کاملاً با تو موافقم که این حرفها رو باید با در نظر گرفتن همه ی جوانب بررسی کرد.
آدم آهنی جان
حق را خدا می داند با کیست، بیش از این نیست که ما گمانه هایی در راه نزدیک شدن به حقیقیت می زنیم.
فروغ جان
مرسی از لطفت. کدام طور؟
رهای خوشگلم
منم دلتنگتم