آشکار نیست هدف ِ «آرتور شوپنهاور» از آموزش ِ روش های مغالطه آمیز برای پیروزی به هرقیمت در گفتگو، نشان دادن ِ نادرستی ِ آنها و مسلح کردن ِ جویندگان ِ راستی برای هماوردی با آنها بوده، یا به شیوه ای ترسناک، از باور ِ او به پستی ِ سرشت ِ آدمیان سرچشمه می گرفته است. من چنان می پسندم که این را مانند ِ « آموختن ِ ادب از بی ادبان» در نظر بگیرم. به بیان ِ دیگر، زشتی ِ کاربست ِ روشهای غیر ِ اخلاقی برای پیروزی در گفتگو را، از چشم ِ شوپنهاور، برهنه و بی نقاب ببینم و خود را بپایم تا چنین روشهایی را بکار نبندم. با این زمینه، آنچه در زیر آورده ام – با آنکه همه اش سخنان ِِ اوست – خوانش ِِ من است و شاید با مقصود های او همخوانی ِ کامل نداشته باشد. این جمله ها گزینش شده اند و کوشیده ام تا جایی که می شده، پیوستگی ِِ منطقی ِ گفتار ِ نویسنده را در این گزیده هم رعایت کنم، اما به هر روی، شاید کسان ِ دیگر، با خواندن بخشهایی که من حذف کرده ام، به برداشت های دیگری برسند.
“… نخوت ِ ذاتی ما، که به ویژه به نشانه های ناتوانی ِ فکریمان بسیار حساس است، خیلی سخت می پذیرد که آنچه گفته ایم، نادرست بوده است… سستی ِ اندیشه و پافشاری ما [بر سخنان ِ خود] ، یکدیگر راپشتیبانی می کنند…تنها راه آنست که همیشه پیش از سخن گفتن [ یا اقدام کردن ] نیک بیندیشیم… جستجوی ِ حقیقت، به داوری ِ درست، تامل و تجربه نیازمند است…
[ اگر در فضای عمومی بحث می کنید ] … آنهایی که با هوش نیستند، نمی توانند به درستی بحث را دنبال کنند، و اشتباهات و ضعف های شما نخواهند دید…فراوان در حق ِ طرف ِ مقابلت، بی انصافی و بی ادبی کن… اگر هیچ دلیلی برای رد سخنان ِ او نداری… می توانی سخن ِ بی ارزشی را پیش آوری… طرف ِ مقابلت برای اینکه بیهوده بودن ِ سخن تو را نشان دهد، باید توضیح ِ مفصلی بدهد، و به ریشه های ِ استدلال ها بپردازد؛ و مردم علاقه ای به شنیدن ِ این گونه سخنان ندارند.
(در مشاجرات ِ مردم ) اگر یکی از دو طرف، انتقادی از دیگری کند، طرف مقابل به جای پاسخ به انتقاد، انتقادی دیگر علیه نفر ِ اول پیش می آورد… [با این همه] این حربه را تنها اگر ناگزیر شدی بکار ببر، زیرا از حمله های رقیبت پیشگیری نمی کند، و تماشاگران بدترین چیز های ممکن را در باره ی شما دوتن خواهند شنید.
… آدمیان اگر ببینند که عامه ی مردم به چیزی، هرچند احمقانه، باور دارند، آن را می پذیرند. مانند گوسفندانی که به دنبال ِ قوچ ِ پیشاهنگ ِ رمه می روند… [هرچند می دانیم که ] پذیرفتگی ِ همگانی یک باور، برهان ِ درستی ِ آن نیست… تنبلی، مردم را بر آن می دارد که باور ِ همگانی را بپذیرند و به کار ِ سخت ِ سنجش ِ آن نپردازند…سپس دیگران هم از بیم ِ آنکه آنها را افراد ِ سرکشی که از پذیرش ِ باور های همگانی سرباز می زنند، یا افراد ِ گستاخی که خود را باهوش تر از دیگران می دانند، قلمداد کنند، باور ِ همگانی را [به ظاهر] می پذیرند…از این پس، اندک کسانی که نظر ی از خود دارند، دم فرو می بندند … [زیرا] مردم نه از باور های دگرگونه ی ِ دگراندیشان، بلکه از گستاخی ِ آنها، در تمایل به داشتن نظری از خود، بیزارند…زیرا آدم ِ عامی… به استدلال ِ عقلانی بی توجه، دچار ِِ ناتوانی های گوناگون، و [از جمله] ناتوان از اندیشیدن یا داوری [ ِ درست] است…
… آنگاه که پیروان ِ مکتب ِ تازه (باور های ِ کانت)، درستی ِ گفته های خود را به آنها [مخالفان] اثبات کردند، و به آنها نشان دادند که به واقع از درک ِ آن [باور ها] ناتوان بوده اند، آنها بسیار عصبانی شدند.
« در حرف خیلی خوب است، ولی در عمل سودی نخواهد داشت». در این سفسطه، مقدمات را می پذیری، اما نتیجه را رد می کنی….[اما منطقاً] هرچه در حرف درست است، باید عملی هم باشد… [مگر آنکه] چیزی نادیده گرفته شده باشد… هرچه در عمل نادرست باشد، در حرف هم نادرست است…
وقتی پرسش یا استدلالی را مطرح می کنی، و طرف ِ مقابلت پاسخ ِ صریحی نمی دهد، بلکه … می کوشد موضوع را برگرداند، این نشانه ای بسنده است از اینکه روی یک ضعف دست گذاشته ای – گاهی بیِ آنکه بدانی! تو او را به سکوت وادار کرده ای.
… به جای آنکه با استدلال بر خرَد و اندیشه ی طرفت تاثیر بگذاری، با انگیزه روی اراده اش تاثیر بگذار. او، و نیز حضاری که منافع ِ مشابهی داشته باشند، بی درنگ نظر ِ تو را خواهند پذیرفت – حتی اگر دیوانگی باشد. در این لحظات،به نظر مردم می رسد که پذیرش ِ استدلالی به زیان ِ خودشان بسیار ابلهانه است … اگر نشان دهی نظر ِ طرف ِ مقابلت با منافع ِ حضار ناسازگار است، آنان استدلال های او را، هرچند عالی باشند، سست و شایسته ی ِ سرزنش خواهند یافت و در عوض استدلال های تو را… درست و بجا خواهند دید…زیرا چیزی که به سود ِ ما نباشد، اغلب احمقانه به نظرمان می رسد…
اگر دیدی طرف ِ مقابلت دست ِ بالا را دارد، و در خطر ِ شکست هستی، آخرین حربه را بکار ببر، یعنی به گفتگو جنبه ی شخصی بده و توهین و بددهنی کن. با این کار، … به خود ِ شخص حمله می کنی. این کار یاری جستن از فضایل ِ جسمانی، به جای فضایل عقلانی است…[اما اگر خودت قربانی ِ این روش شدی، باید بدانی که]
اگر باِ آرامش به کسی نشان دهی که اشتباه می کند، و اندیشه ها و گفته هایش نادرست است…او را بسیار عصبانی می کنی… زیرا برای ِ ما هیچ چیز مهم تر از ارضای خودپسندی و غرورمان نیست، و دردناک ترین زخم نیز، جریحه دار شدن ِ این غرور است… و دست یازیدن به آخرین تیر ِ ترکش [بی ادبی]، از همین جا برمی خیزد…با این همه، می توانی به چنین کسی نشان دهی که اشتباه می کند، بی آنکه به بی ادبی هایش اهمیت دهی…بگو « حمله کن، اما به سخنم گوش کن» …
بحث، اغلب برای هر دوطرف هشیار کننده و سودمند است زیرا اندیشه های ِ آدمی را اصلاح می کند و اورا از دیدگاه های دیگر آگاه می سازد… [البته اگر] هر دو طرف ِ بحث درِ دانش و شناخت و توانایی ِ اندیشیدن تقریباً با هم برابر باشند، اگر نه [آنکه ضعیف تر است] خشمگین خواهد شد، و به حربه های فریبکارانه دست خواهد یازید، و سرانجام بی ادبی خواهد کرد… بنابراین، تنها با کسانی وارد بحث شوید که بدانید آنقدر خرَد و هوش و بزرگواری دارند… که به استدلال گوش می دهند و [اگر آن را درست بیابند] می پذیرند، و «حقیقت» را عزیز می دارند… و آنقدر منصف هستند که اگر حق با طرف ِ مقابل باشد، اشتباه شان را می پذیرند… پس بگذار دیگران هرچه می خواهند بگویند، زیرا هر کس آزاد است که احمق باشد…
قواعد ِ دیالکتیک [ که شوپنهاور ترجیح می دهد آن را به مثابه ی «هنر ِ گفتگو، به معنی ِ مدرن ِ واژه» تعریف کند] را از راه ِ شناخت ِ تجربی ِ اختلال ِ عارض بر اندیشه ی ناب می آموزیم… آدمی در سرشت ِ خویش لجباز است، و این ویژگی نتایج ِ مشخصی داردکه در شاخه ای – که من [شوپنهاور] دوست دارم آن را دیالکتیک بنامم بررسی می شود…بدین رو، این شاخه از دانش به لجاجت ِ سرشتی ِ آدمی می پردازد.”