<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>My Bohemian World</title>
	<atom:link href="http://asthesedayspass.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asthesedayspass.wordpress.com</link>
	<description>Mind is like parachute, useless if not open</description>
	<lastBuildDate>Tue, 01 Jul 2008 10:19:15 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='asthesedayspass.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/0ac97247e7fcda5623be4d45bdb98d39?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>My Bohemian World</title>
		<link>http://asthesedayspass.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>ناگهان</title>
		<link>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 10:14:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soulmate02</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asthesedayspass.wordpress.com/?p=23</guid>
		<description><![CDATA[می خندی، نرگس!
طوفان ِ عطر و نور
که به صورتم پرتاب می شوی
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=23&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>می خندی، نرگس!</p>
<p>طوفان ِ عطر و نور</p>
<p>که به صورتم پرتاب می شوی</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/asthesedayspass.wordpress.com/23/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/asthesedayspass.wordpress.com/23/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asthesedayspass.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asthesedayspass.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asthesedayspass.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asthesedayspass.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asthesedayspass.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asthesedayspass.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asthesedayspass.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asthesedayspass.wordpress.com/23/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asthesedayspass.wordpress.com/23/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asthesedayspass.wordpress.com/23/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=23&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c62a21f8e504b9e1ba6882f56f490cc1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">soulmate02</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/21/</link>
		<comments>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/21/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 10:13:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soulmate02</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/21/</guid>
		<description><![CDATA[اوناییکه اینجا لینک شدن بدونن که انجومن علمی انگلیسی زبونهای سیرجان و وبلاگهاشون در یه دسته قراردارن . خوشا این وبلاگ دایره المعارف تون .
(کامنتی که با نام ِ کاربری ِ «بلخی ملقب به براتوگان» برای پست ِ قبل گذاشته شد)
اولین واکنشم ، این قصد بود که کامنت را پاک کنم، اما بیشتر که تامل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=21&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><strong>اوناییکه اینجا لینک شدن بدونن که انجومن علمی انگلیسی زبونهای سیرجان و وبلاگهاشون در یه دسته قراردارن . خوشا این وبلاگ دایره المعارف تون .<br />
(کامنتی که با نام ِ کاربری ِ «بلخی ملقب به براتوگان» برای پست ِ قبل گذاشته شد)</strong></p>
<p>اولین واکنشم ، این قصد بود که کامنت را پاک کنم، اما بیشتر که تامل کردم متوجه شدم کامنت آنقدر رسوا هست که بهتر است بماند اما نقد شود و به داوری دوستان بگذارمش.</p>
<p>کامنت گذار، نامش را ننوشته است و به جای نام خود، از یک نام ِ کنایه آمیز استفاده کرده است.<br />
این ظاهراً یعنی دوست نداشته که این کامنت با شخصیت ِ شناخته شده ی حقیقی یا مجازی اش ارتباطی داشته باشد. احتمالاً خجالت می کشیده که با نام ِ حقیقی یا مجازی ِ شناخته شده ی خود چنین کامنتی بگذارد. به عبارت دیگر، خود نیز این کامنت را زشت و مغرضانه میدانسته و خواسته است که کسانی که او را می شناسند از این حرکتش داوری نامناسبی در باره ی او پیدا نکنند و از پرداخت ِ هزینه های بر آمده از چنین رفتاری، با مخفی شدن پشت ِ یک هویت ِ ناشناس، معاف شود.<br />
تا حدودی، این وضعیت ِ مدرن شده ی همان «غیبت» ِ سنتی است. وقتی که در غیاب ِ کسی او را نقد می کنیم، یا به کنایه و مسخره می کوشیم به او ضربه بزنیم، توان پرداخت ِ هزینه ی انتقاد ِ رو در رو را نداشته ایم یا از ضعف انتقاد خود و پاسخی که ممکن است فرد ِ مورد انتقاد به ما بدهد بیمناک بوده ایم، پس ترجیح می دهیم در شرایطی نا برابر و بدون اینکه فرصت دفاع را به فرد مورد غیبت بدهیم، به او در نظر دیگران ضربه بزنیم. می دانیم که اگر روایتی را یکطرفه بگویند، معمولاً حق به راوی داده می شود. اما این کار، حتا در صورت منطقی بودن تمام ِ دلایل، مغالطه است زیرا دلایل طرف ِ مقابل شنیده نمی شود و داوری یکجانبه صورت می گیرد. اما اینجا بر خلاف ِ غیبت ِ سنتی، فرصت پاسخگویی برای من فراهم است.</p>
<p>اشارات ِ کنایه آمیز به به نقل قول هایم از جلال الدین بلخی و براتیگان مانند اغلب کنایه ها، احتمالاً از عصبانیت و درماندگی ناشی شده. کودک ِ درون ِ ما، در شرایطی که تحریک می شود، و احساس می کند که لازم است حرفی را بگوید اما توانایی ِ استدلال، شجاعت و شرافت ِ کافی برای ابراز ِ صریح ِ حرف های خود را ندارد، به کنایه متوسل می شود. اما بخش ِ بالغ ما گلایه هایش، ناراحتی هایش و انتقاد هایش را منطقی، روشن و منصفانه مطرح می کند و آماده ی شنیدن پاسخ می شود.<br />
در هر حال برای اینکه نشان دهم چنین کنایه هایی، تاثیری بر تصمیم گیری ام برای آنچه اینجا می نویسم ندارد، بهتر است بگویم که افتخار می کنم از جلال الدین بلخی شعر نقل کنم و لذت ببرم و یاد بگیرم و دیگران را هم در این لذت شریک کنم. از براتیگان هم باز اگر مطلبی را مناسب دیدم، اینجا خواهم آورد.</p>
<p>در مورد لینک ها شاید بهتر باشد توضیح دهم که لینک های این وبلاگ عبارتند از کسانی که مرا لینک کرده اند و کسانی که نوشته هایشان را دوست دارم و خوشبختانه اغلب هر دو دلیل، همزمان در کار بوده است. در مورد کسانی که لینکم کرده اند، به احترام ِ دوستی شان و برای تشکر از لطف ِشان من هم متقابلاً لینک شان کرده ام، مثل همین وبلاگ «انگلیسی زبانهای سیرجان» که خدا می داند شاید از من و کامنت گذار ِ نقابدارم بسیار بهتر و انسان تر باشند. شخصاً از بخش ِ معادل های انگلیسی ِ ضرب المثلهای فارسی در وبلاگشان استفاده کرده ام. کسانی که وبلاگ های شان را دوست دارم را هم خودم یکجانبه لینک کرده ام، تا دوستان دیگرم با آنها آشنا شوند. همان طور که من با بسیاری از دوستانم از طریق دوستان دیگر آشنا شده ام، همواره کوشیده ام دوستان خودم را با هم آشنا کنم.<br />
کامنت گذار ِ پرده نشین، هشدار داده که وبلاگ ِ دوستان ِ خونگرم ِ سیرجانی من، و دیگر دوستان نازنینم که لینک شده اند، در یک دسته هستند. واضحاً تنوع قابل ملاحظه ای در هر مجموعه از لینک ها و اصولاً در میان انسان ها وجود دارد. بعضی وبلاگ هایی که اینجا لینک شده اند، دوستان قدیمی اند، بعضی وقف ِ ادبیات، بعضی دارای غنای احساسی، بعضی یادداشت های شخصی و &#8230; هستند. به نظر من همین رنگارنگی انسانی خوش است و کسانی که علاقمند به دسته بندی کردن و مرز گذاشتن بین انسانها هستند، از درد های کهنه ی فکری و فرهنگی رنج می برند و بهتر است به فکر درمان باشند. آدم ها گوناگونند، اما همه محترم و ارزشمندند. کسانی که نمی توانند این را بفهمند، یا به هر نحوی خود را بالاتر از آن می دانند که با دیگر برادران و خواهران ِ خود در جمع انسانیت در یک ردیف بنشینند، به خانه من دعوت نیستند و در این وبلاگ خوشامدی انتظارشان را نمی کشد و خوشحال میشوم زحمت را کم کنند و بگذارند کسانی که مهربان تر،  و فارغ تر از این محدودیت های فکری هستند، حرف بزنند&#8230;</p>
<p>یاد آن قصه افتادم که مرد ثروتمندی وارد مجلس پیامبر شد و نشست، متوجه شد که کنارش مرد فقیری نشسته، لباسهایش را جمع کرد. پیامبر توبیخش کرد و او شرمنده شد. من ِ حقیر ِ سراپا گناه که هیچ ربطی هم به پیامبر ندارم، اما اگر دوستی، خود را بالاتر از آن بداند که لینکش کنار لینک ِ دوستان ِ خوب ِ من در وبلاگ «انگلیسی زبان های سیرجان» قرار داشته باشد، در درجه ی اول این امر ارزشش را در نظرم کم می کند. بچه های سیرجانی به جز شهرستانی بودن و شور و شوق برای وبلاگ نوشتن چه گناهی دارند که باید این طور در موردشان صحبت شود&#8230;</p>
<p>پی نوشت ۱: روز زن مبارک باد</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/asthesedayspass.wordpress.com/21/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/asthesedayspass.wordpress.com/21/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asthesedayspass.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asthesedayspass.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asthesedayspass.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asthesedayspass.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asthesedayspass.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asthesedayspass.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asthesedayspass.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asthesedayspass.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asthesedayspass.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asthesedayspass.wordpress.com/21/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=21&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/21/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c62a21f8e504b9e1ba6882f56f490cc1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">soulmate02</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/20/</link>
		<comments>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/20/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 10:12:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soulmate02</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/20/</guid>
		<description><![CDATA[هزار ستون زده امسنگینی ِ تو اما &#8230;
طاق دلم را درمانده می کند
فرو خواهد ریخت
می دانم
می دانم
&#8230;
بار ها دریچه ها را باز کرده ام
اما هی انباشته می شوی
پشت سد دلم
آب خواهد برد
زمینهای پشت سد را
سرانجام
می دانم
می دانم
&#8230;
با الهام از الهه
پ. ن. 1:
شدغم آبادم خراب از دل طپيدن عاقبت
زين زمين لرزش ، شکست افتاد بر طاق [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=20&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div class="body">هزار ستون زده امسنگینی ِ تو اما &#8230;</p>
<p>طاق دلم را درمانده می کند</p>
<p>فرو خواهد ریخت</p>
<p>می دانم</p>
<p>می دانم</p>
<p>&#8230;</p>
<p>بار ها دریچه ها را باز کرده ام</p>
<p>اما هی انباشته می شوی</p>
<p>پشت سد دلم</p>
<p>آب خواهد برد</p>
<p>زمینهای پشت سد را</p>
<p>سرانجام</p>
<p>می دانم</p>
<p>می دانم</p>
<p>&#8230;</p>
<p>با الهام از الهه</p>
<p>پ. ن. 1:</p>
<p>شدغم آبادم خراب از دل طپيدن عاقبت<br />
زين زمين لرزش ، شکست افتاد بر طاق دلم .</p>
<p>سعيد اشرف (از آنندراج)</p>
<p>&#8230;<br />
سیب خواهد افتاد<br />
روی اوصاف زمین خواهد غلتید<br />
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.<br />
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.<br />
&#8230;<br />
سهراب سپهری</p>
<p>پ. ن. 2 :</p>
<p>مائو، بزرگترین هیولای تاریخ</p>
<p>پ. ن. 3:</p>
<p>شب ِ قدری چنین عزیز و شریف<br />
با تو تا صبح خفتنم هوس است..</p>
<p>حافظ..<a title="موج سبز" href="http://greenday.ir/" target="_blank"><img src="http://greenday.ir/images/logo/logo_234_60.jpg" border="0" alt="موج سبز" /></a></div>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/asthesedayspass.wordpress.com/20/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/asthesedayspass.wordpress.com/20/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asthesedayspass.wordpress.com/20/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asthesedayspass.wordpress.com/20/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asthesedayspass.wordpress.com/20/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asthesedayspass.wordpress.com/20/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asthesedayspass.wordpress.com/20/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asthesedayspass.wordpress.com/20/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asthesedayspass.wordpress.com/20/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asthesedayspass.wordpress.com/20/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asthesedayspass.wordpress.com/20/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asthesedayspass.wordpress.com/20/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=20&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/20/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c62a21f8e504b9e1ba6882f56f490cc1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">soulmate02</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://greenday.ir/images/logo/logo_234_60.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">موج سبز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/19/</link>
		<comments>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/19/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 10:11:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soulmate02</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/19/</guid>
		<description><![CDATA[بند
صِداش، بند ِ جونَم بود&#8230;سالها صبر کردم که عادي بشه، نشُد&#8230;. ديروز با شنيدنش از پشتِ تلفن، دوباره همون تنگي نفس ِ آشنا اومد. دوّم ِ دبيرستان بودم، تازه برام جِدّي شده بود، هر بار که تلفن زنگ مي زد، مهم نبود چه ساعتي از شبانه روز و چند بار و اصلا کيه که زنگ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=19&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>بند</p>
<p>صِداش، بند ِ جونَم بود&#8230;سالها صبر کردم که عادي بشه، نشُد&#8230;. ديروز با شنيدنش از پشتِ تلفن، دوباره همون تنگي نفس ِ آشنا اومد. دوّم ِ دبيرستان بودم، تازه برام جِدّي شده بود، هر بار که تلفن زنگ مي زد، مهم نبود چه ساعتي از شبانه روز و چند بار و اصلا کيه که زنگ زده، ضربان قلبم به حدِّ خفقان مي رسيد. سالها که گذشت ديگه اونجوري نبود اما خدايا&#8230; چرا هيچ وقت عادي نشد؟ (دیماه 83)</p>
<p>خزه</p>
<p>شب ماند و تا بامداد حرف زدیم. خاکستری ِ پشت ِ پنجره رو به سپیدی می رفت که کنار ِ هم خواب مان برد. یکی دو ساعت بعد، از گرمای ساعدش که دستم بی اختیار رفته بود رویش، بیدار شدم. ذهنم، تمام شب با حرف زدن کوشیده بود حواس ِ تنم را پرت کند، اما ذهن که خوابیده بود، تن ِ رها شده، دست را به سفارت فرستاده بود&#8230;</p>
<p>نجوا</p>
<p>امید :<br />
این جمله ی «بوبن» رو گوش کن: &#8220;هر کس، حتا از دست رفته ترین ِ ما، در روح و جانش کلبه ای، و در ورودی ِ آن زنگوله ای دارد. گاه باد زنگوله را تکان می دهد&#8230;&#8221;<br />
مجید :<br />
گاهی هم یه رهگذر زنگوله رو تکون میده و تا یه لباس مناسب بپوشی و سرتو از پنجره بیرون بیاری که ببینی کیه، رفته&#8230;</p>
<p>درخشش</p>
<p>شب آشنا شده ایم؛ چشم را در شیار های دندان های ظریف ِ سفید ِ مرتّبت &#8211; که دو لب ِ نازک ِ جگری رنگ، قابشان گرفته اند &#8211; گردانده ام و درخشش رطوبت را مزمزه کرده ام. از تماس ِ تنت، موجی تنم را طی کرده و با چشمکت دلم سکندری خورده&#8230; شماره ردّ و بدل کرده ایم، بعد از بسیار اندیشه و تردید، پیامک ِ جوک برایت فرستاده ام تا میل نهانم را برسانم و باب ِ پیامک بازی را بگشایم. فردایش، صبح ِ زود پیامک زده ای که «بیداری؟» نوشته ام «آره»، در جواب، در زده ای، پشت ِ در بوده ای&#8230;</p>
<p>دوست داشتن</p>
<p>ت :<br />
عاشق شده ام.<br />
مجید :<br />
وای&#8230; عاشق شدن ِتو باید ناراحتم کنه، اما به هیجانم میاره&#8230; عشق مبارکه، برای ِ جهان مبارکه&#8230;<br />
ت :</p>
<p>پ. ن. 1:</p>
<p>When you find nowhere to hide and hatch<br />
the eggs of your truth<br />
except in your eyes<br />
;<br />
be<br />
the adapting<br />
omnivorous<br />
monotonous<br />
inconspicuous<br />
black-eyed<br />
crow</p>
<p>پ. ن. 2: این جمله رو توی وبلاگ «ساعت صفر» دیدم، خوشم اومد:<br />
فرار نکن، زمین به شکل احمقانه ای گرد است..</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/asthesedayspass.wordpress.com/19/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/asthesedayspass.wordpress.com/19/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asthesedayspass.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asthesedayspass.wordpress.com/19/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asthesedayspass.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asthesedayspass.wordpress.com/19/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asthesedayspass.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asthesedayspass.wordpress.com/19/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asthesedayspass.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asthesedayspass.wordpress.com/19/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asthesedayspass.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asthesedayspass.wordpress.com/19/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=19&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/19/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c62a21f8e504b9e1ba6882f56f490cc1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">soulmate02</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/18/</link>
		<comments>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/18/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 10:10:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soulmate02</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/18/</guid>
		<description><![CDATA[*
&#8230;آخرين بار در آغوشم لرزيدي. آخرين بار قشنگ  ترين پيراهنت را برای من تن كرده بودي. دير شده كه نديده امت نازنين. اين بار يادم باشد اگر جرات كردم لبهايت را ببوسم.يادم باشد برويم سينما. مثل زوج های تازه عاشق با هم قرار بگذاريم و خيابان ها را گز كنيم. خدا كند باران هم بيايد. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=18&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>*<br />
&#8230;آخرين بار در آغوشم لرزيدي. آخرين بار قشنگ  ترين پيراهنت را برای من تن كرده بودي. دير شده كه نديده امت نازنين. اين بار يادم باشد اگر جرات كردم لبهايت را ببوسم.يادم باشد برويم سينما. مثل زوج های تازه عاشق با هم قرار بگذاريم و خيابان ها را گز كنيم. خدا كند باران هم بيايد. خدا كند لاغر شده باشي. خدا كند با چشم های درخشانت، با آن لبخند ِ محو به من خيره شوی كه بروم تاپاييز و دبيرستان و سر شانه های تو و بوی ِ نوجوانی ات&#8230;<br />
اواخر شهريور 83<br />
**</p>
<p>گفتگو با خدا (با حضور آقای جلال الدین بلخی در پس زمینه) – 2<br />
مجید: توی روحم شیار های عمیق تری از این گذاشته که بتونم فکر کنم دیگه همه چی تموم شده&#8230;همین حضور ِ ساکت ِ جذاب، همین تن ِ نحیف ِ ناز&#8230;اما طعم بی خبری&#8230; اما رفتارهای بدون توضیح&#8230;من سرگردونم&#8230;<br />
آقای بلخی: دوست دارد یار این آشفتگی&#8230;<br />
مجید: تا حالا نتونستم با یکی کاملاً هم احساس بشم، شایدم تو نمی ذاری، نمی دونم شاید با بازیایی که با آدما می کنی سرگرم میشی&#8230; شایدم حسادت می کنی&#8230; حسادتي که با قدرت و دانش و صبر ِ بي نهايتت همراه شده&#8230;<br />
آقای بلخی:<br />
همه صیدها بکردی هِله میر، بار ِ دیگر<br />
سگ ِ خویش را رها کن، که کُنَد شکار ِ دیگر<br />
همه غوطه ها بخوردی، همه کارها بکردی<br />
منشین زپای یک دم&#8230; که بماند کار دیگر<br />
همه نقدها شمردی، به وکیل در سپردی<br />
بشنو از این مُحاسِب، عدد و شمار دیگر<br />
تو بسی سمَنبران را به کنار در گرفتی<br />
نفسی کنار بگشا&#8230; بنگر کنار ِ دیگر&#8230;<br />
خُنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش<br />
بنَماند هیچش الا، هوس قمار دیگر&#8230;<br />
تو به مرگ و زندگانی هِله تا جز او ندانی&#8230;<br />
نه چو روسبی که هر شب، کِشد او به یار ِ دیگر<br />
نظرش به سوی هرکس، به مثال چشم ِ نرگس<br />
بُودَش ز هر حریفی، طرَب و خمار دیگر<br />
همه عمر خوار باشد چو بر ِ دو یار باشد<br />
هله تا تو رو نیاری، سوی پشت دار دیگر<br />
که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چین اند<br />
نبده ست مرغ جان را به جز او مطار دیگر&#8230;<br />
مجید: شایدم اینکارا رو میکنی که بفهمیم فقط میشه که عاشق ِ خودت باشیم&#8230; که اینا همش سرابه و آب تویی..<br />
[خدا هنوز جوابی نداده ]</p>
<p>***<br />
این طنز: کمدی جنون</p>
<p>.<br />
.<br />
پی نوشت :<br />
امین نوشته :<br />
یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریده‌ام<br />
نه پشیمانم، نه خسته.<br />
هنوز درخت‌های بی‌شماری می‌شناسم<br />
که شاخه سارشان،<br />
ابدیت را تداعی می‌کنند&#8230;</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/asthesedayspass.wordpress.com/18/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/asthesedayspass.wordpress.com/18/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asthesedayspass.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asthesedayspass.wordpress.com/18/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asthesedayspass.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asthesedayspass.wordpress.com/18/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asthesedayspass.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asthesedayspass.wordpress.com/18/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asthesedayspass.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asthesedayspass.wordpress.com/18/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asthesedayspass.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asthesedayspass.wordpress.com/18/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=18&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/18/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c62a21f8e504b9e1ba6882f56f490cc1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">soulmate02</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اپیکور- بخش یکم</title>
		<link>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/%d8%a7%d9%be%db%8c%da%a9%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%8c%da%a9%d9%85/</link>
		<comments>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/%d8%a7%d9%be%db%8c%da%a9%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%8c%da%a9%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 10:10:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soulmate02</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asthesedayspass.wordpress.com/?p=16</guid>
		<description><![CDATA[در آمد:
از گذشته جملاتی از اپیکور، خلاصه هایی پراکنده از حرفها و زندگی اش خوانده بودم و به نظرم جالب رسیده بود&#8230; بعد از مطرح شدن بحث « گفتمان لذت»، علاقمند شدم که حرفهایش را منسجم تر مطالعه کنم. در بخشهایی که در باره ی او خواهد آمد، می کوشم رهاورد ِ این تلاش را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=16&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>در آمد:<br />
از گذشته جملاتی از اپیکور، خلاصه هایی پراکنده از حرفها و زندگی اش خوانده بودم و به نظرم جالب رسیده بود&#8230; بعد از مطرح شدن بحث « گفتمان لذت»، علاقمند شدم که حرفهایش را منسجم تر مطالعه کنم. در بخشهایی که در باره ی او خواهد آمد، می کوشم رهاورد ِ این تلاش را با خوانندگان ِ اینجا به اشتراک بگذارم و خوشحال می شوم اگر از راه ِ مهربانی، در بحث حضور فعال داشته باشید و اینجا را برای مدتی بصورت یک کارگاه ِ گفتگو در باره ی اپیکور و حرفهایش در آوریم و به هم انگیزه بدهیم.</p>
<p>عموماً اپیکور را نظریه پرداز ِ لذت گرایی می شناسند و حتی اپیکوریسم قرنها بعد از مرگ ِ او، جاهایی مترادف ِ خوشگذرانی و زندگی ِ در جستجوی لذات [ ِ تنانه] به کار رفت، اما اپیکور بیشتر شبیه یک زاهد زندگی می کرد و لذت در تعریف ِ او، زندگی ِ آرام و دوری از رنجهای جسمی و روحی بود. در واقع، طبق ِ معمول، از حرفهایش برداشت ِ سطحی شد. گفتار هایی از اپیکور در باره ی روش ِ بهینه ی زندگی، شناخت ِ طبیعت، هواشناسی و ستاره شناسی باقیمانده است که موضوعی که به گمان ِ من ممکن است برای ما جالب و آموزنده باشد، نظر های او در باره ی روش ِ زندگی است.</p>
<p>آنچه در پی می آورم، برداشتی آزاد از مقاله ی دائره المعارف استنفورد است.</p>
<p>«&#8230; او در باره ی زندگی ِ انسان ( شادی ِ ناشی از عدم ِ وجود ِ رنج ِ جسمی و آشفتگی ِ ذهنی) دیدگاه هایی ارائه داده است&#8230; او ترس ِ انسانها از مرگ و مجازات پس از آن را علت ِ عمده ی اضطراب می دانست و می گفت که اضطراب، به نوبه ی خود، منبع ِ خواسته های زیاد و غیر ِ منطقی ِ ادمیان است. [ مجید: فکر می کنم منظورش این است که ما چون از بسیاری از "از دست دادن ها" می ترسیم، به شیوه ای غیر منطقی شروع به خواستن ِ موقعیت های با ثبات، ثروت، روابط ِ انسانی و عاطفی ِ تضمین شده، جاودانگی، و ... می کنیم]</p>
<p>حذف ِ ترسها و خواسته هایی که در پی این ترسها می آیند، به ما مجال خواهد داد که لذتهای جسمی و ذهنی که به طور ِ طبیعی به سمت ِ آنها کشیده می شویم را دنبال کنیم و از آرامش ِ ذهنی که حاصل ِ کامیابی ها است بهره مند شویم؛ کامیابی هایی که مرتباً قابل پیش بینی هستند و موفقیت هایی که [ در چنین آرامش ذهنی، با تلاش ِ مقتضی] منظماً به آنها نائل می شویم.</p>
<p>&#8230; اپیکور آگاه بود که عادتهای فکری ِ [نادرست ِ ] عمیقاً تثبیت شده در ذهن ِ ما، به آسانی قابل ِ تصحیح نیستند، بنا براین تمرین های گوناگونی را برای کمک به نو آموزان [ ِ راه ِ تصحیح ِ عادتهای ِ فکری ِ نادرست] پیشنهاد کرد.</p>
<p>او توصیه می کرد که تا جای ممکن از سیاست دوری کنید، تا جای ممکن از روابط جنسی پرهیز کنید [در عین حال پرهیز ِ مطلق را توصیه نمی کرد]، تا آنجا که می توانید ازدواج نکنید و برای دوستی در زندگیتان نقشی اساسی قائل شوید&#8230;»</p>
<p>بعضی جمله های منسوب به اپيکور:<br />
- کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود ، هیچگاه خوشبخت نخواهد شد.<br />
- ترس از مرگ نارواست&#8230; زیرا تا آن هنگام که من هستم ، مرگ نیست و آن گاه که مرگ هست من نیستم. ترس از چیزی که هیچ گاه با آن روبرو نخواهم شد نابجاست.</p>
<p>(انشاء ا&#8230; ادامه دارد، لطفاً فید بک بدهید)</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/asthesedayspass.wordpress.com/16/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/asthesedayspass.wordpress.com/16/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asthesedayspass.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asthesedayspass.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asthesedayspass.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asthesedayspass.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asthesedayspass.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asthesedayspass.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asthesedayspass.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asthesedayspass.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asthesedayspass.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asthesedayspass.wordpress.com/16/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=16&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/%d8%a7%d9%be%db%8c%da%a9%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%8c%da%a9%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c62a21f8e504b9e1ba6882f56f490cc1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">soulmate02</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پاسخ به کامنتهای پست قبل</title>
		<link>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%ae-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%a8%d9%84/</link>
		<comments>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%ae-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%a8%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 10:06:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soulmate02</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asthesedayspass.wordpress.com/?p=13</guid>
		<description><![CDATA[قطار
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چه قدر ساده ام
که سال هاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته
تکيه داده ام &#8230;..
(قیصر امین پور)
امیدرضای نازنین
ممنون، این جمله [احتمالاً از جلال الدین بلخی]، تقدیم به تو:
«روز ها مي آيند و مي روند و به سبب روي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=13&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>قطار</p>
<p>قطار مي رود<br />
تو مي روي<br />
تمام ايستگاه مي رود<br />
و من چه قدر ساده ام<br />
که سال هاي سال<br />
در انتظار تو<br />
کنار اين قطار رفته ايستاده ام<br />
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته<br />
تکيه داده ام &#8230;..<br />
(قیصر امین پور)</p>
<p>امیدرضای نازنین<br />
ممنون، این جمله [احتمالاً از جلال الدین بلخی]، تقدیم به تو:<br />
«روز ها مي آيند و مي روند و به سبب روي تو مبارک مي گردند، پس مبارک شماييد»<br />
سس اضافه ی دوست داشتنی<br />
هدفش اینقدر ها هم آشکار نیست، عزیز ِ دلم . شوپنهاور، اندیشمند ِ بدبینی بود که عنوان های بعضی از نوشته هایش اینها هستند (آوردن نام و قسمتهایی از این نوشته ها به این معنی نیست که شوپنهاور فقط بدبین بوده است، بلکه بسیار اندیشه ورزی ها در موضوعات دیگر داشته است که اینجا موضوع ِ گفتگو نیستند. همچنین، می دانی که دیدگاه های من به سمت ِ خوشبینی متمایل است و بدبینی را بطور ِ عام، زیانبخش و مشکل ساز می دانم. حرفهای او رافقط اندیشه های یک نفر &#8211; با همه ی مشکلاتی که در زندگی و زمانه اش بوده &#8211; در نظر بگیر، که حتماً قابل ِ نقد ِ فراوان است <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /><br />
1) On Human Nature<br />
که در آن آورده است:<br />
&#8230;It is a fact, then, that in the heart of every man there lies a wild beast which only waits for an opportunity to storm and rage, in its desire to inflict pain on others, or, if they stand in his way, to kill them. &#8230; In trying to tame and to some extent hold it in check, the intelligence, its appointed keeper, has always enough to do. People may, if they please, call it the radical evil of human nature—a name which will at least serve those with whom a word stands for an explanation. I say, however, that it is the will to live, which, more and more embittered by the constant sufferings of existence, seeks to alleviate its own torment by causing torment in others. But in this way a man gradually develops in himself real cruelty and malice&#8230; For there is a moment in the life of all of us when the malignity of our nature might perhaps make us murderers, if it were not accompanied by a due admixture of fear to keep it within bounds; and this fear, again, would make a man the sport and laughing stock of every boy, if anger were not lying ready in him, and keeping watch&#8230;</p>
<p>2) Pessimism</p>
<p>3) The Emptiness of Existence.</p>
<p>4) On Suicide.<br />
از سوی دیگر، او در مقدمه ی کتاب ِ «فن ِ جدل» آورده است :<br />
Controversial Dialectic is the art of disputing, and of disputing in such a way as to hold one’s own, whether one is in the right or the wrong&#8230;<br />
اینجا جدل را هنر می نامد<br />
&#8230;If the reader asks how this is, I reply that it is simply the natural baseness of human nature. If human nature were not base, but thoroughly honourable, we should in every debate have no other aim than the discovery of truth; we should not in the least care whether the truth proved to be in favour of the opinion which we had begun by expressing, or of the opinion of our adversary. That we should regard as a matter of no moment, or, at any rate, of very secondary consequence; but, as things are, it is the main concern.<br />
اما اینجا سرشت ِ آدمیان را پست می خواند<br />
&#8230; In this way we are almost compelled to become dishonest; or, at any rate, the temptation to do so is very great. Thus it is that the weakness of our intellect and the perversity of our will lend each other mutual support; and that, generally, a disputant fights not for truth, but for his proposition, as though it were a battle pro aris et focis. He sets to work per fas et nefas; nay, as we have seen, he cannot easily do otherwise. As a rule, then, every man will insist on maintaining whatever he has said, even though for the moment he may consider it false or doubtful&#8230;<br />
اینجا به نوعی با کسانی که در نتیجه ی ناتوانی به روش های غیر شرافتمندانه رو می آورند، همدلی می کند<br />
&#8230;we must regard it simply as the art of getting the best of it in a dispute, which, as we have seen, is all the easier if we are actually in the right. In itself Dialectic has nothing to do but to show how a man may defend himself against attacks of every kind, and especially against dishonest attacks; and, in the same fashion, how he may attack another man’s statement without contradicting himself, or generally without being defeated. The discovery of objective truth must be separated from the art of winning acceptance for propositions; for objective truth is an entirely different matter: it is the business of sound judgment, reflection and experience, for which there is no special art.<br />
اینجا از سویی جدل را «هنر ِ کسب ِ پذیرش دیگران برای حرفهای خود، فارغ از دغدغه ی حقیقت» می داند و از سویی دیگر، جستجوی حقیقت ِ عینی را کار ِ داوری، تامل و تعمق، و تجربه می داند اما بلافاصله طعنه هم می زند!<br />
اما همین شوپنهاور ِ به قول ِ سیدو، «جانور»، و بدگمان به سرشت ِ بشر، در متن ِ کتاب، که گزیده هایی از آن را در متن ِ پست آورده ام، ترفند های «پیروزی به هر قیمت» را طوری با دغدغه ی اخلاقی توضیح می دهد که سستی و بی ارزشی و غیر شرافتمندانه بودن ِ آنها را عریان می کند و این عریان شده، حداقل به دید ِ من، بسیار زشت و دوست نداشتنی است.<br />
سیدو ی گرم<br />
آره شیطون و دوست داشتنی&#8230;<br />
پرستوی کوچیکم<br />
خودت شیرینی<br />
بُداه<br />
شوپنهاور در مقدمه، هدفش را بررسی ِ جدل به عنوان یک دانش ِ مستقل عنوان کرده است، اما با توجه به آنچه برای &#8220;سس ِ اضافه&#8221; نوشتم، در جملات ِ مقدمه و از آن مهمتر در مقایسه ی مقدمه و متن، نشانه هایی هست که به ویژه اگر با لحن ِ شیطنت آمیز ِ او در نظر گرفته شود، باعث می شود که نتوانم با قاطعیت در باره ی هدف ِ اصلی ِ این اندیشمند ِ باهوش و قدرتمند قضاوت کنم؛ هر چند تمایل به داوری های قاطع گاه «به طور ِ مستتر» ستوده می شود اما «معذور دار ما را»   هدف ِ او و بهتر است بگوییم «هدفهای متنوع او» از نگارش این کتاب، با خود ِ او به گور رفته است. یکی پژوهندگان ِ آثار ِ او به نام &#8220;ای سی گریلینگ&#8221; می گوید « شوپنهاور انسان پیچیده ای بود. بدبینی ِ ژرف ِ ناامیدانه &#8230; همراه با بی اعتنایی و تنهایی که در بیشتر زندگی دچار آن بود&#8230; رد احتمال نیمه جدی وشاید یکسره جدی بودن ِ حرفهایش را سخت می کند&#8230;[به نظر شوپنهاور] مردم پیش از سخن گفتن فکر نمی کنند&#8230; به سرعت موضعی اختیار می کنند و از آن پس، بی پروای ِ درستی یا نادرستی ِ آن موضع، تنها از روی غرور و خودرایی به آن می چسبند&#8230;ولی او این جستار را تا زنده بود منتشر نکرد، بلکه بخش درآمد ِ آن را با تفاوتهایی چشمگیر در جلد ِ دوم ِ Parega and Paralipomena منتشر کرد و گفت &#8221; &#8230; بنابراین حدود چهل مورد از این ترفند ها را طراحی و تالیف کرده بودم اما اکنون نمی خواهم همه ی این مخفیگاه های کوته بینی و ناتوانی را آشکار کنم، کوته بینی و ناتوانی ای که با لجبازی، غرور و فریبکاری پیوندی تنگاتنگ دارد&#8230;&#8221;<br />
[گریلینگ ادامه می دهد] بی پردگی ِ عریان ِ برخی از ترفند هایی که شرح می دهد، نشان می دهد که هنگام ِ نگارش آن بیشتر در پی ِ ریشخند بوده است اما از آنجا که این جستار، پستی و خودخواهی سرشتی ِ آدمیان را پایه ی کار می نهد و بی پرده، روش هایی برای فریفتن ِ آن آموزش می دهد، نمی تواند یکسره هم طنزآمیز و ریشخندآلود بوده باشد&#8230;در هر حال زمانی که پس از مرگش این جستار را منتشر کردند، آنچه در Parega and Paralipomena نوشته بود، بر آن سایه افکنده بود. از اینرو، او را یک ماکیاولیست ِ اصیل و خالق ِ هنر های اهریمنی ِ جدل ِ فریبکارانه نمی دانند بلکه این جستار ِ کوچک، شگفت، جالب و جذاب را یکی از نمود های خودسرانه ی نبوغ ِ او، &#8230; و همخوان با دیگر دیدگاه های فلسفی اش می پندارند»<br />
کاوه ی عزیزم<br />
ممنون از اینکه هستی  کاملاً با تو موافقم که این حرفها رو باید با در نظر گرفتن همه ی جوانب بررسی کرد.<br />
آدم آهنی جان<br />
حق را خدا می داند با کیست، بیش از این نیست که ما گمانه هایی در راه نزدیک شدن به حقیقیت می زنیم.<br />
فروغ جان<br />
مرسی از لطفت. کدام طور؟<br />
رهای خوشگلم<br />
منم دلتنگتم</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/asthesedayspass.wordpress.com/13/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/asthesedayspass.wordpress.com/13/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asthesedayspass.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asthesedayspass.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asthesedayspass.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asthesedayspass.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asthesedayspass.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asthesedayspass.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asthesedayspass.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asthesedayspass.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asthesedayspass.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asthesedayspass.wordpress.com/13/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=13&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%ae-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%a8%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c62a21f8e504b9e1ba6882f56f490cc1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">soulmate02</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>The Art of Always Being Right</title>
		<link>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/the-art-of-always-being-right/</link>
		<comments>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/the-art-of-always-being-right/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 10:05:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soulmate02</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asthesedayspass.wordpress.com/?p=11</guid>
		<description><![CDATA[آشکار نیست هدف ِ «آرتور شوپنهاور» از آموزش ِ روش های مغالطه آمیز برای پیروزی به هرقیمت در گفتگو، نشان دادن ِ نادرستی ِ آنها و مسلح کردن ِ جویندگان ِ راستی برای هماوردی با آنها بوده، یا به شیوه ای ترسناک، از باور ِ او به پستی ِ سرشت ِ آدمیان سرچشمه می گرفته [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=11&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>آشکار نیست هدف ِ «آرتور شوپنهاور» از آموزش ِ روش های مغالطه آمیز برای پیروزی به هرقیمت در گفتگو، نشان دادن ِ نادرستی ِ آنها و مسلح کردن ِ جویندگان ِ راستی برای هماوردی با آنها بوده، یا به شیوه ای ترسناک، از باور ِ او به پستی ِ سرشت ِ آدمیان سرچشمه می گرفته است. من چنان می پسندم که این را مانند ِ « آموختن ِ ادب از بی ادبان» در نظر بگیرم. به بیان ِ دیگر، زشتی ِ کاربست ِ روشهای غیر ِ اخلاقی برای پیروزی در گفتگو را، از چشم ِ شوپنهاور، برهنه و بی نقاب ببینم و خود را بپایم تا چنین روشهایی را بکار نبندم. با این زمینه، آنچه در زیر آورده ام – با آنکه همه اش سخنان ِِ اوست &#8211; خوانش ِِ من است و شاید با مقصود های او همخوانی ِ کامل نداشته باشد. این جمله ها گزینش شده اند و کوشیده ام تا جایی که می شده، پیوستگی ِِ منطقی ِ گفتار ِ نویسنده را در این گزیده هم رعایت کنم، اما به هر روی، شاید کسان ِ دیگر، با خواندن بخشهایی که من حذف کرده ام، به برداشت های دیگری برسند.</p>
<p>&#8220;&#8230; نخوت ِ ذاتی ما، که به ویژه به نشانه های ناتوانی ِ فکریمان بسیار حساس است، خیلی سخت می پذیرد که  آنچه گفته ایم، نادرست بوده است&#8230; سستی ِ اندیشه و پافشاری ما [بر سخنان ِ خود] ، یکدیگر راپشتیبانی می کنند&#8230;تنها راه آنست که همیشه پیش از سخن گفتن [ یا اقدام کردن ] نیک بیندیشیم&#8230; جستجوی ِ حقیقت، به داوری ِ درست، تامل و تجربه نیازمند است&#8230;<br />
[ اگر در فضای عمومی بحث می کنید ] &#8230; آنهایی که با هوش نیستند، نمی توانند به درستی بحث را دنبال کنند، و اشتباهات و ضعف های شما نخواهند دید&#8230;فراوان در حق ِ طرف ِ مقابلت، بی انصافی و بی ادبی کن&#8230; اگر هیچ دلیلی برای رد سخنان ِ او نداری&#8230; می توانی سخن ِ بی ارزشی را پیش آوری&#8230; طرف ِ مقابلت برای اینکه بیهوده بودن ِ سخن تو را نشان دهد، باید توضیح ِ مفصلی بدهد، و به ریشه های ِ استدلال ها بپردازد؛ و مردم علاقه ای به شنیدن ِ این گونه سخنان ندارند.<br />
(در مشاجرات ِ مردم ) اگر یکی از دو طرف، انتقادی از دیگری کند، طرف مقابل به جای پاسخ به انتقاد، انتقادی دیگر علیه نفر ِ اول پیش می آورد&#8230; [با این همه] این حربه را تنها اگر ناگزیر شدی بکار ببر، زیرا از حمله های رقیبت پیشگیری نمی کند، و تماشاگران بدترین چیز های ممکن را در باره ی شما دوتن خواهند شنید.<br />
&#8230; آدمیان اگر ببینند که عامه ی مردم به چیزی، هرچند احمقانه، باور دارند، آن را می پذیرند. مانند گوسفندانی که به دنبال ِ قوچ ِ پیشاهنگ ِ رمه می روند&#8230; [هرچند می دانیم که ] پذیرفتگی ِ همگانی یک باور، برهان ِ درستی ِ آن نیست&#8230; تنبلی، مردم را بر آن می دارد که باور ِ همگانی را بپذیرند و به کار ِ سخت ِ سنجش ِ آن نپردازند&#8230;سپس دیگران هم از بیم ِ آنکه آنها را افراد ِ سرکشی که از پذیرش ِ باور های همگانی سرباز می زنند، یا افراد ِ گستاخی که خود را باهوش تر از دیگران می دانند، قلمداد کنند، باور ِ همگانی را [به ظاهر] می پذیرند&#8230;از این پس، اندک کسانی که نظر ی از خود دارند، دم فرو می بندند &#8230; [زیرا] مردم نه از باور های دگرگونه ی ِ دگراندیشان، بلکه از گستاخی ِ آنها، در تمایل به داشتن نظری از خود، بیزارند&#8230;زیرا آدم ِ عامی&#8230; به استدلال ِ عقلانی بی توجه، دچار ِِ ناتوانی های گوناگون، و [از جمله] ناتوان از اندیشیدن یا داوری [ ِ درست] است&#8230;</p>
<p>&#8230; آنگاه که پیروان ِ مکتب ِ تازه (باور های ِ کانت)، درستی ِ گفته های خود را به آنها [مخالفان] اثبات کردند، و به آنها نشان دادند که به واقع از درک ِ آن [باور ها] ناتوان بوده اند، آنها بسیار عصبانی شدند.</p>
<p>« در حرف خیلی خوب است، ولی در عمل سودی نخواهد داشت». در این سفسطه، مقدمات را می پذیری، اما نتیجه را رد می کنی&#8230;.[اما منطقاً] هرچه در حرف درست است، باید عملی هم باشد&#8230; [مگر آنکه] چیزی نادیده گرفته شده باشد&#8230; هرچه در عمل نادرست باشد، در حرف هم نادرست است&#8230;</p>
<p>وقتی پرسش یا استدلالی را مطرح می کنی، و طرف ِ مقابلت پاسخ ِ صریحی نمی دهد، بلکه &#8230; می کوشد موضوع را برگرداند، این نشانه ای بسنده است از اینکه روی یک ضعف دست گذاشته ای – گاهی بیِ آنکه بدانی! تو او را به سکوت وادار کرده ای.<br />
&#8230; به جای آنکه با استدلال بر خرَد و اندیشه ی طرفت تاثیر بگذاری، با انگیزه روی اراده اش تاثیر بگذار. او، و نیز حضاری که منافع ِ مشابهی داشته باشند، بی درنگ نظر ِ تو را خواهند پذیرفت – حتی اگر دیوانگی باشد. در این لحظات،به نظر مردم می رسد که پذیرش ِ استدلالی به زیان ِ خودشان بسیار ابلهانه است &#8230; اگر نشان دهی نظر ِ طرف ِ مقابلت با منافع ِ حضار ناسازگار است، آنان استدلال های او را، هرچند عالی باشند، سست و شایسته ی ِ سرزنش خواهند یافت و در عوض استدلال های تو را&#8230; درست و بجا خواهند دید&#8230;زیرا چیزی که به سود ِ ما نباشد، اغلب احمقانه به نظرمان می رسد&#8230;<br />
اگر دیدی طرف ِ مقابلت دست ِ بالا را دارد، و در خطر ِ شکست هستی، آخرین حربه را بکار ببر، یعنی به گفتگو جنبه ی شخصی بده و توهین و بددهنی کن. با این کار، &#8230; به خود ِ شخص حمله می کنی. این کار یاری جستن از فضایل ِ جسمانی، به جای فضایل عقلانی است&#8230;[اما اگر خودت قربانی ِ این روش شدی، باید بدانی که]<br />
اگر باِ آرامش به کسی نشان دهی که اشتباه می کند، و اندیشه ها و گفته هایش نادرست است&#8230;او را بسیار عصبانی می کنی&#8230; زیرا برای ِ ما هیچ چیز مهم تر از ارضای خودپسندی و غرورمان نیست، و دردناک ترین زخم نیز، جریحه دار شدن ِ این غرور است&#8230; و دست یازیدن به آخرین تیر ِ ترکش [بی ادبی]، از همین جا برمی خیزد&#8230;با این همه، می توانی به چنین کسی نشان دهی که اشتباه می کند، بی آنکه به بی ادبی هایش اهمیت دهی&#8230;بگو « حمله کن، اما به سخنم گوش کن» &#8230;<br />
بحث، اغلب برای هر دوطرف هشیار کننده و سودمند است زیرا اندیشه های ِ آدمی را اصلاح می کند و اورا از دیدگاه های دیگر آگاه می سازد&#8230; [البته اگر] هر دو طرف ِ بحث درِ دانش و شناخت و توانایی ِ اندیشیدن تقریباً با هم برابر باشند، اگر نه [آنکه ضعیف تر است] خشمگین خواهد شد، و به حربه های فریبکارانه دست خواهد یازید، و سرانجام بی ادبی خواهد کرد&#8230; بنابراین، تنها با کسانی وارد بحث شوید که بدانید آنقدر خرَد و هوش و بزرگواری دارند&#8230; که به استدلال گوش می دهند و [اگر آن را درست بیابند] می پذیرند، و «حقیقت» را عزیز می دارند&#8230; و آنقدر منصف هستند که اگر حق با طرف ِ مقابل باشد، اشتباه شان را می پذیرند&#8230; پس بگذار دیگران هرچه می خواهند بگویند، زیرا هر کس آزاد است که احمق باشد&#8230;<br />
قواعد ِ دیالکتیک [ که شوپنهاور ترجیح می دهد آن را به مثابه ی «هنر ِ گفتگو، به معنی ِ مدرن ِ واژه» تعریف کند] را از راه ِ شناخت ِ تجربی ِ اختلال ِ عارض بر اندیشه ی ناب می آموزیم&#8230; آدمی در سرشت ِ خویش لجباز است، و این ویژگی نتایج ِ مشخصی داردکه در شاخه ای &#8211; که من [شوپنهاور] دوست دارم آن را دیالکتیک بنامم بررسی می شود&#8230;بدین رو، این شاخه از دانش به لجاجت ِ سرشتی ِ آدمی می پردازد.&#8221;</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/asthesedayspass.wordpress.com/11/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/asthesedayspass.wordpress.com/11/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asthesedayspass.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asthesedayspass.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asthesedayspass.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asthesedayspass.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asthesedayspass.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asthesedayspass.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asthesedayspass.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asthesedayspass.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asthesedayspass.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asthesedayspass.wordpress.com/11/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asthesedayspass.wordpress.com&blog=4114025&post=11&subd=asthesedayspass&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asthesedayspass.wordpress.com/2008/07/01/the-art-of-always-being-right/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c62a21f8e504b9e1ba6882f56f490cc1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">soulmate02</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>